روی زمین نشسته بود و به دیوار کاهگلیه پشتش تکیه داده بود. چشماش مشتاق تر از همیشه به اطراف نگاه میکرد. انگار میخواست همه هستی رو در جا ببلعه و برای همیشه ذره ذرش و به یاد بسپره. هیچ صدایی نبود جز صدای جیرجیرکها. صدای تابستون. صدای آشنا. از گوشه چشمش جوی آب باریکی آمد و آمد و تا گردنش و خیس کرد. نمیخواست گریه کنه چون میخواست خوب ببینه. تا حالا انقدر دقیق به چراغهای این مسجد نگاه نکرده بود. چقدر زیبا بودن. چه نوری داشت. غرق زیبایی ها و رنگهاش شده بود که یک دفعه صدای اذان همه فضای ده و گرفت. بدنش لرزید. سردش شد. صدای پاهای کوچکی اون و به خودش آورد. بدون هیچ حرفی دخترک کوچکش آمد و جایی برای خودش تو آغوش مادر باز کرد. با خودش گفت چقدر شبیه خودمه. جنس موهاش. رنگش. نگاهش. خنده هاش. انگار خودمم. سرش و به سینش فشار داد و در حالیکه دست توی موهاش میکشید و نوازشش میکرد گذاشت تا راحت اشکاش بریزن. بهش گفت که همه کودکی و جوونیش و با این صدا خو گرفته. به دخترک گفت که وقتی این صدا رو میشنوم حس میکنم خدا همین دورو برهاست. انگار میاد پایین و میشه باهاش حرف زد. انگار بهتر میشنوه. انگار از خودمون میشه. دردهامون و حس میکنه. دوست دارم باهاش حرف بزنم. ازش برای همه چیز تشکر کنم. برای خوشبختیم. برای شادیهام. برای قدرتی که بهم در برابر سختی ها میده. برای اینکه عاشق شدم. برای اینکه نتیجه عشقم تو شدی. دخترک با چشمهای کنجکاو به مادرش نگاه میکنه. مادرش براش مثل یک موجود افسانه ای به نطر میاد.با خودش فکر میکنه انگار وقتی توی سرزمین خودشه زن دیگه ای میشه. انگار بیشتر مال اینجاست. چقدر آرومه. دخترک با دستهای کوچیکش اشکهای مادرش و پاک میکنه و حتی نمیپرسه که جرا گریه میکنی. انگار فهمیده که اشکش اشک غم نیست. اشک نیایشه. اشک شکرگذاریه. دوباره سرش و تو بغل مادر فرو میکنه و آروم به صدای قلب مادر گوش میده. دستی آروم شونه هاش و لمس میکنه و بدون صدا کنارش میشینه. اونهم بدون کلامی سرش و تو بغل تنها همراهش میبره و آروم میگیره. مرد به اطراف نگاه میکنه. سعی میکنه تا چیزهایی رو که زن رو منقلب کرده ببینه. اما چیزی نمیبینه. جز چند تا چراغ روشن و صدایی که بلند داره چیزی میگه. شاید صدا براش اذیت کننده باشه اما از چشمهای زن میفهمه که حتما چیزی توی اون صدا هست که اون و اینجوری آروم کرده. به احترام آرامشش سکوت میکنه. و سعی میکنه تا فقط همراهش باشه. زن توی دل میگه دیگه هرگز بیشتر از این نمیتونم خوشبخت باشم...
اصلا نمیدونم چرا اینها رو نوشتم. همینجوری یه سری تصاویری آمد تو ذهنم که دلم خواست بنویسمشون. ببخشید اگه هیچ ربطی به چیزی نداره!!! برام دعا کنین که فردا آخرین عملی باشه که انجام میدم. نگرانم و خیلی خیلی میترسم. چون این بار میدونم قراره چه اتفاقی بیفته و چقدر درد بکشم. امیدوارم اونقدر زود خوب بشم که بتونم فرداش بیام و بنویسم.
دوستون دارم
زود میبینمتون X X
