نمیدونم اولین جرقه کی زده شد. نمیدونم اصلا چرا یه دفعه اینهمه به گذشته پرتاب شدم. با دیدن یه کارت. به یاد این افتادم که روز تولدم امسال تنهای تنهام. امسال اصلا اون حس ناب دوست داشته شدن و تجربه نمیکنم. اون حس ناب توجه مطلق! اون دسته گلهای قشنگ. کارتهای عاشقانه و امضاهای احمقانه جان. دیگه خبری از دلواپسی هاش برای اینکه تا لحظه آخر نمیدونه چی بخره نیست. دیگه اون بغلهای محکم و پر از محبت٬ تکستهای ساعت 00:01 نیمه شب و تبریکهای پر از عشق امسال وجود نداره. و با وجودیکه دیگه کم کم پذیرفتم که جانی برای همیشه نیست٬ اما بازم نیمه بزرگی از وجودم میخواد که اون روز پشت در باشه. اون روز خبری ازش بشنوم. اون روز یادم باشه. اصلا اون روز و یادش باشه. نصفه ترسوی وجودم به شدت از دیدن خودش یا دیدن اسمش روی موبایلم و یا شنیدن صداش وحشت داره و نیمه یاغی وحودم با همه وجودش میخواد که اون روز یه جوری خبری ازش بشنوه. نمیدونم این موضوع حالم و بهتر میکنه یا بدتر. اصلا نمیدونم. و اصلا هم نمیدونم چی میخوام. تنها چیزی که میخوام خودشه. هنوز ذره ای از احساسم بهش کم نشده. این ترسناک ترین تجربه زندگیمه!
خیابونها باز پر از رنگ شدن. باز همه جا قرمز شد. باز این کلاغ هر گوشه رو که نگاه میکنه چشمش میفته به این چراغهای چشمک زن و قند تو دلش آب میشه و اگه قانونی تو مملکت وحود نداشت حتما همه اون چراغها رو میدزدید و میاورد تو خونش وصل میکرد. میترسم مثل این کلاغهای پیر بشم که تو لونشون پر از اجناس دزدی و براقه! اگه زندگی به همین روال پیش بره و هیچ همسری اختیار نکنم احتمالا از تنهایی دست به چنین کارهایی هم میزنم. کی میدونه!
این روزها هم هیجان کریسمس و مثل همیشه دارم. هم هیجان تولدی که قراره توش هیچ اتفاقی نیفته. اما تو بک گراند زندگیم یه نغمه غم انگیزی همینطور داره مینوازه! میدونم دلیلش چیه اما خوب کاری هم نمیتونم براش بکنم. مجبورم فقط بهش گوش نکنم.
خدایا کمی از این بی حوصلگی من و در بیار. نه بد اخلاقم. نه افسرده. فقط به طرز یه کم عجیبی بی تفاوت شدم و این بی تفاوتی اصلا تو ذات من نیست. دوست ندارم اینجوری باشم. من باید همیشه مثل همیشه پر از تلاطم و طوفان و هیاهو باشم. اینجور بی تفاوتی مثل مرگ تدریجی میمونه!
امضا
کلاغی که آخرین روزهای سی و دو سالگی اش را میگذراند!
