تبليغاتX
.. هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ..

.. هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ..

یادداشتهای روزانه من

روی زمین نشسته بود و به دیوار کاهگلیه پشتش تکیه داده بود. چشماش مشتاق تر از همیشه به اطراف نگاه میکرد. انگار میخواست همه هستی رو در جا ببلعه و برای همیشه ذره ذرش و به یاد بسپره. هیچ صدایی نبود جز صدای جیرجیرکها. صدای تابستون. صدای آشنا. از گوشه چشمش جوی آب باریکی آمد و آمد و تا گردنش و خیس کرد. نمیخواست گریه کنه چون میخواست خوب ببینه. تا حالا انقدر دقیق به چراغهای این مسجد نگاه نکرده بود. چقدر زیبا بودن. چه نوری داشت. غرق زیبایی ها و رنگهاش شده بود که یک دفعه صدای اذان همه فضای ده و گرفت. بدنش لرزید. سردش شد. صدای پاهای کوچکی اون و به خودش آورد. بدون هیچ حرفی دخترک کوچکش آمد و جایی برای خودش تو آغوش مادر باز کرد. با خودش گفت چقدر شبیه خودمه. جنس موهاش. رنگش. نگاهش. خنده هاش. انگار خودمم. سرش و به سینش فشار داد و در حالیکه دست توی موهاش میکشید و نوازشش میکرد گذاشت تا راحت اشکاش بریزن. بهش گفت که همه کودکی و جوونیش و با این صدا خو گرفته. به دخترک گفت که وقتی این صدا رو میشنوم حس میکنم خدا همین دورو برهاست. انگار میاد پایین و میشه باهاش حرف زد. انگار بهتر میشنوه. انگار از خودمون میشه. دردهامون و حس میکنه. دوست دارم باهاش حرف بزنم. ازش برای همه چیز تشکر کنم. برای خوشبختیم. برای شادیهام. برای قدرتی که بهم در برابر سختی ها میده. برای اینکه عاشق شدم. برای اینکه نتیجه عشقم تو شدی. دخترک با چشمهای کنجکاو به مادرش نگاه میکنه. مادرش براش مثل یک موجود افسانه ای به نطر میاد.با خودش فکر میکنه انگار وقتی توی سرزمین خودشه زن دیگه ای میشه. انگار بیشتر مال اینجاست. چقدر آرومه. دخترک با دستهای کوچیکش اشکهای مادرش و پاک میکنه و حتی نمیپرسه که جرا گریه میکنی. انگار فهمیده که اشکش اشک غم نیست. اشک نیایشه. اشک شکرگذاریه. دوباره سرش و تو بغل مادر فرو میکنه و آروم به صدای قلب مادر گوش میده. دستی آروم شونه هاش و لمس میکنه و بدون صدا کنارش میشینه. اونهم بدون کلامی سرش و تو بغل تنها همراهش میبره و آروم میگیره. مرد به اطراف نگاه میکنه. سعی میکنه تا چیزهایی رو که زن رو منقلب کرده ببینه. اما چیزی نمیبینه. جز چند تا چراغ روشن و صدایی که بلند داره چیزی میگه. شاید صدا براش اذیت کننده باشه اما از چشمهای زن میفهمه که حتما چیزی توی اون صدا هست که اون و اینجوری آروم کرده. به احترام آرامشش سکوت میکنه. و سعی میکنه تا فقط همراهش باشه. زن توی دل میگه دیگه هرگز بیشتر از این نمیتونم خوشبخت باشم...

اصلا نمیدونم چرا اینها رو نوشتم. همینجوری یه سری تصاویری آمد تو ذهنم که دلم خواست بنویسمشون. ببخشید اگه هیچ ربطی به چیزی نداره!!! برام دعا کنین که فردا آخرین عملی باشه که انجام میدم. نگرانم و خیلی خیلی میترسم. چون این بار میدونم قراره چه اتفاقی بیفته و چقدر درد بکشم. امیدوارم اونقدر زود خوب بشم که بتونم فرداش بیام و بنویسم.

دوستون دارم
زود میبینمتون X X

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 13:2  | 

ما توی این خونه کوچیک هر کدوممون یه لیوان مخصوص خودمون و داریم که دوست داریم توی اون چایی بخوریم. لیوان من سفیده و روش بته جقه های طلایی داره. (دیکته اش رو مطمئن نیستم) و لیوان جانی هم همون لیوان بهترین بابای دنیاست که خیلی دوسش داره. وقتی چایی درست میکنیم نا خودآگاه توی این لیوانها درست میکنیم و میدونیم کدوم به کدومه. من چاییم و با شیر زیاد میخورم و گاهی بدون شیر و با یک قاشق لب پر شکر. جانی چند قطره شیر توش میریزه که این پروژه خودش کلی استرس آوره و هنوزم گاهی از دستم در میره و شیرش و زیاد میریزم با یک قاشق لب خالی شکر. امروزکل احساس من سر یه چایی زیر سوال رفت!!!!

وقتی از در آمد تو لیوانم و دادم دستش و گفتم برات چایی درست کردم. یه نگاهی به لیوانش کرد و گفت ااا تو لیوان خودت درست کردی؟ گفتم آره! پرسیدم شکرش زیاد نیست؟ گفت چرا میپرسی؟ تو که هیچوقت برای من شکر زیاد نریختی؟ گفتم همینجوری.... باز گفتم واقعا شکرش زیاد نیست؟ یهو گفت ای ای ای ای تو اصلا این چایی و برای من درست نکردی... مال خودت بوده. تو اصلا یادت نبوده من دارم میام..... برای همین چایی خودت و دادی و دروغ گفتی که برای من درستش کردی....اگر مال من بود توی " ددی کاپ" درست کرده بودی و از شکرش هم مطمئن بودی.... ای ای ای باورم نمیشه که یادت رفته من میام اینجا.............

این ماجرای ای ای ای ای ای همینطور ادامه داشت و اتهامات همینطور زنجیروار به من زده میشد و منم از خنده افتاده بودم روی تخت و قدرت دفاع از خودم و نداشتم. میگم بابا من یادم بود تو میای. من داشتم با گلی حرف میزدم. خوب گرم صحبت شدیم یه دفعه دیدم تو آمدی. چاییه خودم و دادم بهت! گفت من چایی صدقه نمیخوام. بعد یه لحظه نگاش کردم گفتم واقعا ناراحتی یا داری شوخی میکنی؟ دیدم جدی جدی ناراحت شده...باورم نمیشد...گفتم آخه تو که هیچوقت به این چیزها حساسیت نشون نمیدادی. منم که تو رو فراموشت نکردم. فقط چاییه خودم و بهت دادم. گفت تو در واقع من و فراموش کردی. شاید دیگه من برات مهم نیستم. مهم نیست که جانی خسته میاد. چایی های تو حالش خوب میکنه. بعد عین یه پسر کوچولوی دل شکسته سرش و انداخت پایین و چایی و داد دستم. گفت این و نمیخوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باورم نمیشد که این صحنه ها رو از یه مرد ۴۵ ساله میدیدم. دلم براش ضعف رفت. شاید به نظر لوس بیاد اما من جنبه مثبتش و دیدم که چقدر برای کارام ارزش قائله و اونها رو میبینه حتی کارهای کوچیکی مثل اینکه وقتی میاد همیشه چاییش آماده روی میزه. و حالا کمبود اون و حس میکنه و توجه صد در صد من و میخواد. چیزی که همیشه دوست داشتم. که کسی کارها و محبتهای کوچیکم و ببینه و دوسشون داشته باشه.

***********************
بعضی روزها پرند از نغمه های دلانگیز...

مثل یه مامان مهربون که برای دخترش نگرانه و صبح براش یه ظرف سیب رنده شده میاره با گلاب که قبل از عملش تقویتش کنه

مثل یه مشتری دائمی که با عصا راه میره اما هر شنبه میاد و صبح به خیر میگه و اسمم و به قشنگی تلفظ میکنه. با همون سختی دوباره عصر میاد و خداحافظی میکنه.

مثل بابای مهربونی که زنگ میزنه و میگه بابا نگران نباشیا. خدا انشالا کمکت میکنه.

مثل یه تکست از مهربونترین مرد دنیا که توش فقط یه بوسه.

مثل یه دختر کوچولویی که میادو جعبه براق روی میزم و بر میداره و میگه این جعبه جادوییه نه؟ من اگه الان یه آرزو کنم اتفاق میفته؟ بعد با شیرینی چشماش و میبنده و توی دلش آرزو میکنه! یک لحظه آرزو کردم که ای کاش خدا بودم تا میتونستم آرزوی اون دل کوچیکش و برآورده کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 1:50  |